راز ماندن

کوه پرسید ز رود

راز ماندن در چیست؟

گفت در رفتن من

کوه پرسید و من؟

گفت در ماندن تو

بلبلی گفت و من؟

خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی که در آن کوه رود٬ 

رود مرداب شود٬ 

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد

ونخواند دیگر٬

راز ماندن جز در

خواندن من ٬ماندن تو٬ رفتن یاران سفر کرده یمان نیست٬ بدان!

زنده یاد ابوالفضل سپهر

سفر تفریحی به خوانسار(استان اصفهان)/اردیبهشت86

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست جدید

گرفته بود تو دستاش و هی نگاش می کرد.رفیقش که رسید سریع گذاشت تو جیبش و خودش رو زد به اون راه.

وقتی اصرار دوستش رو دید مجبور شد از تو جیبش در بیاره و نشونش بده.با پررویی گفت:قشنگه نه!

دوستش که حسابی عصبانی شده بود گفت:آخه این دست تو چکار میکنه.خجالت نمی کشی.میدونی اگه بابات ببینه چکارت می کنه؟

گفت:خب نمیذارم ببینه . آخه چشماش رو نگاه کن ببین چقدر قشنگه.شاید تو بگی زشته، اما برای من قشنگه.

دیگه طاقتش رو از دست داده بود.یه ذره به خودش مسلط شد و گفت :حالا بده دستم بیشتر نگاهش کنم.

همین که گرفت پرتش کرد رو زمین .قورباغه مادر مرده پرید زیر برگ درختها و رفت.

به جک و جونور خیلی علاقه داشت.این کارش همه رو عصبی میکرد.

*یه دفعه طبعم گل کرد.ببخشید اگه زیاد به وبلاگ ربط نداشزیاد نگاه نکن.دنبال ربطش به متن نگردت.