گرفته بود تو دستاش و هی نگاش می کرد.رفیقش که رسید سریع گذاشت تو جیبش و خودش رو زد به اون راه.
وقتی اصرار دوستش رو دید مجبور شد از تو جیبش در بیاره و نشونش بده.با پررویی گفت:قشنگه نه!
دوستش که حسابی عصبانی شده بود گفت:آخه این دست تو چکار میکنه.خجالت نمی کشی.میدونی اگه بابات ببینه چکارت می کنه؟
گفت:خب نمیذارم ببینه . آخه چشماش رو نگاه کن ببین چقدر قشنگه.شاید تو بگی زشته، اما برای من قشنگه.
دیگه طاقتش رو از دست داده بود.یه ذره به خودش مسلط شد و گفت :حالا بده دستم بیشتر نگاهش کنم.
همین که گرفت پرتش کرد رو زمین .قورباغه مادر مرده پرید زیر برگ درختها و رفت.
به جک و جونور خیلی علاقه داشت.این کارش همه رو عصبی میکرد.
*یه دفعه طبعم گل کرد.ببخشید اگه زیاد به وبلاگ ربط نداش
ت.