جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده­ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من ، که خود افسانه می­پرداختم،

عاقبت افسانه­ی مَردم شدم!

 

ای سکوت، ای مادر فریادها،

ساز جانم از تو پرآوازه بود،

تا در آغوش تو، راهی داشتم،

چون شراب کهنه، شعرم تازه بود

 

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

 


گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می­داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

 

فریدون مشیری

من محافظه کارم!؟

از همون موقع می ترسیدم؛می ترسیدم روزی برسه که منم اهل حساب و کتاب بشم.۶-۷ سال قبل رو میگم که حدودا ۱۹ ساله بودم و اول دانشجویی.

فکر میکردم اونقدر انرژی و امید دارم که میتونم همه چیز رو اونطور که میخوام درست کنم.خسته ...نمی

شدم.ناامید... نمی شدم. و خیلی چیزای دیگه.اما از یه چیزی میترسیدم؛اینکه سنم بره بالاتر و خسته بشم و زندگی محافظه کارم کنه.

الان اون خستگی و حس ترس خیلی سراغم میاد.شاید به همین خاطره که تو چند ماه گذشته ۶-۷ بار محل کارم رو عوض کردم و یک دفعه هر کدوم رو رها کردم...

شاید دارم با خودم لج بازی میکنم.شاید میخوام ثابت کنم هنوز قدرت ریسک کردنم زیاده.شاید...

این لج بازیها و بی ثباتی و خستگی و ترس رفتن جوونی داره آزارم میده...

خدااااا جوونیم داره میگذره... 

 

تو می آیی...