سيف
رو به روي آينه ايستاده و خود را ورانداز مي كند. دستش را داخل جيب كتش مي برد و شانه انگشتيش را بيرون مي آورد و دستي به موهاي يك دست مشكي اش مي كشد.
ريشهاي يك خط درميان را كه با هزار زحمت بلند كرده تا همه صورت را بپوشاند با همان شانه مرتب مي كند و از داخل كيفش كتاب نارنجي رنگش را در مي آورد تا درس جلسه قبل را مرور كند. كلمات را مرتب تكرار مي كند تا مثل هفته قبل كه اولين جلسه اش بود در تلفظ كلمات نماند. استاد گفته بود تازه اين كتاب اول است و بايد دو تا كتاب ديگر هم بخواند كه اگر خيلي زرنگ باشد و منظم هم جلسات تشكيل شود يك ساله تمام مي شود.
Safe،safe هنوز براي بار سوم تكرارش نكرده كه گوشي اتاق به صدا در مي آيد.
-بگيد بياند داخل.
منشي استاد را به داخل راهنمايي مي كند و خانم صداقت نيا با كفش هاي پاشنه بلندش داخل مي شود. آرام كتاب را از داخل كيفش در مي آورد و نمي گذارد تا احوالپرسي جناب مدير بيش از اين طول بكشد و مي گويد: كجا بوديم؟
مدير، آرام دكمه بالاي پيراهن يقه ديپلمات را باز مي كند و مي گويد: درس اول .خيلي تمرين كردم و همه چيز را فول ياد گرفتم...
هنوز ادامه جمله را نگفته كه باز هم صداي منشي از آن طرف خط است: آقاي حسين نژاد! پيك كه خواسته بوديد اومده.
-بفرستيدش داخل
در كه باز مي شود پيرمرد با كلاه كاسكتش كه فراموش كرده از سر بردارد داخل مي شود و با دست عرق شره كنان صورت را پاك مي كند و منتظر مي شود تا بسته را تحويل بگيرد.
بسته را تحويل پيرمرد مي دهد و مي گويد:
- آدرس كامل روش نوشته شده.فقط سريع برسونش.جاي ديگه نريا!
-در ضمن پولش رو هم همون جا بهت مي دند. فقط safe برسونش.
پيرمرد با سر چشمي مي گويد و قدم هاي خسته اش را تند تر بر مي دارد و اتاق را ترك مي كند.
How old are you?
۲۹سال
آقاي حسين نژاد عزيز انگليسي جواب بديد.
-ببخشيد فراموش كردم. بالاخره راه مي افتم. اولش سخته.
استاد نگاهي به ساعت مي اندازد و مي گويد: براي امروز كافيه. يك ساعت و نيم هم بيشتر شد. باقيش باشه براي پس فردا. فقط خواهشا تمرين كنيد.تمرين!تمرين!تمرين!
روسري را جلو مي كشد و در حالي كه كيفش را روي شانه مي اندازد تا برود ؛منشي وارد اتاق مي شود و مي گويد:
-ببخشيد مزاحم شدم. اون پيرمرد پيكي برگشته.بسته رو هم نداده.
هنوز باقي حرفش را نزده كه پيرمرد پايش را داخل مي گذارد و مي گويد: نبود آقا!
-چي نبود؟
-آقاي سيف؟
-آقاي سيف كيه؟
-همون كه گفتيد فقط بسته رو بهش بدم.
-سيف؟ من كي گفتم؟ چرا بسته رو ندادي؟ مگه نگفتم عجله ايه؟
- خودتون گفتيد فقط به آقاي سيف بدم.
- من گفتم فقط safe برسون
- يعني چي آقا؟
استاد رو به منشي مي كند و مي گويد: خانم احمدي! لطفا يه آژانس مناسب براي من بگيريد عجله دارم.
پيرمرد باز هم فراموش كرده كلاه را از سر بردارد.عرق يك خط باريك از پشت پيراهنش را خيس كرده و آمده پايين.
بسم الله