یه خاطره جالب

پسر آیت الله خزعلی یه خاطره ای چند وقت قبل توی وبلاگش نوشته بود که به نظرم جالب بود و بعد دیدم آقای ابطحی هم این رو توی وبلاگش گذاشته.این خاطره رو بدون هیچ توضیحی میارم:

"به زیارت ثامن­الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) رفته بودم. پیرمردی فرزانه از تجار قدیم خوزستان مرا دید. خاطره­ای جالب از ۴۰ سال قبل نقل می­کرد. او می­گفت: ۴۰ سال قبل پای منبر پدرت در آبادان بودم. به فاصله­ی کمی از مسجد، کاباره و کازینو بود و جمعی از جوانان به می­گساری و لهو و لعب و قمار مشغول بودند. حضرت آیت الله بر فراز منبر با اشاره به انحراف جوانان فرمودند: "اگر ۲۴ ساعت رادیو و تلویزیون را به ما بدهند، خواهید دید که چگونه این جوانان را تربیت و اصلاح می­کنیم."

سپس آن پیز فرزانه گفت: "به پدر بگویید هنوز ۲۴ ساعت نشده است؟!"

با عرض شرمندگی

از بس ننوشته بودم حتی خودم هم خجالت می کشیدم سری به وبلاگم بزنم. بهانه برای این ننوشتن زیاد دارم که البته همون بهانه و توجیهی بیشتر نیست.سعی میکنم این وقفه تکرار نشه. امیدوارم.  

 

اویس روح الله ندیده

1-  از راه دور آمده تا پیامبری که سالهاست بدو ایمان آورده را از نزدیک ببیند. اوصافش دل از او ربوده و حال مانده که دیدن رویش با اوچه می­کند. می­نشیند اما خبری از پیامبر خدا نیست. به يكي از اصحاب می­گوید اگر رسول رحمت آمد سلام مرا به ايشان برسانید و بگویید که چگونه مشتاق ديدارش بودم.

جوان فرصت ماندن ندارد چراکه مادر فرتوت و مریض احوالش چشم به راه است و او هم دل درهمان مدینه می­گذارد و باز می­گردد.

ساعتی نگذشته که پیامبر خدا از راه می­رسد و حرفی نزده و نپرسیده، چهره­اش شاداب می­شود و می­گوید: بوی بهشت را می­شونم؛ اویس اینجا بود؟

اویس محمد(ص) ندیده، پیامبر شناس و ولی شناس است و طلحه و زبیر پا در رکاب او، دل در گرو شیطان دارند و پيامبر نشناس.

2- علی(ع) از غفلت یاران و افتراقشان و کثرت دشمنان و وحدت شان دل آزرده است. می­گوید کاش خدا من را از شما می­گرفت و بدتر از من نصیب­تان می­کرد.

علی آزرده است و رنجور، نه از معاویه که او رسم و مرامش دشمنی است، بلکه از به اصطلاح یاران خیمه نشينش که شمشیرهای براق از نیام در آورده­اند و می­گویند یا بگو مالک برگردد یا که تورا می­کشیم.

«چه بسا نزدیکی که از هر دوری دورتراست و چه بسا دوری که از نزدیکی نزدیکتر» علی است که از دوری نزدیکان خود و نافهمی و دنیاطلبی­یشان به ستوه آمده و در اوج رذالت نزدیکان، بشارت علی ندیده‌ها و علی شناس‌ها را می­دهد که شاید در طول تاریخ بیایند و از همه خیمه نشینان صفين وپيشاني پينه بسته‌هاي نهروان، ولی شناس­تر باشند.

3- هزار و سیصدواندی سال بعد آمده و روبروی پیرمرد نشسته و می­گوید: شما با چه نیروهایی می­خواهید مبارزه کنید؟ شما که کسی را ندارید؟

پیرمرد دل آرام، دستی بر محاسن می­کشد و می­گوید یاران من در گهواره هستند واین یعنی بشارت زايش ياران روح‌الله.

4-نوزادی، کودکی و نوجوانی­اش را در دوران طاغوت گذرانده، روزها از کنار سینماها و کاباره­ها و دانسینگ­ها رد شده؛ کتاب درسی­اش را که ورق زده عکس شاه و فرح و ولیعهد را دیده و حالا رسیده به 11 سالگی که روزنامه‌ها تیتر زده­اند «شاه رفت».

دوسال بیشتر از انقلاب امام و پدر ومادرش نگذشته که کودک گهواره­ای امام، سینه سپر می­کند و نارنجک به خود می بندد تا خرمشهر عزیزش  در بند نباشد.

حسین فهمیده 13 ساله که روزگاری امید مرادش به امثال او بود، می­شود رهبر مرادش.مي‌گويندحسين مراد خود را هيچ گاه از نزديك نديده بود...

5- می­گویند این نسل امام ندیده، انقلاب ندیده، فهمیده­ها را هم كه نفهمیده و همت­ها را در آغوش نکشیده، پس این نسل، نسل دور است؛ نسل بیگانه از خویش و امام رحلت کرده و حالا به مرز 20 سالگی رسیده­ و سؤال براي من و ما اینجاست که مگر امام شناسي و فهميده بودن به دیدن است؟!

که اگر به ديدن بود نه عشق محمد(ص) در سینه اویس بود و نه حب علی(ع) در دل علی دوستان و نه محبت خميني(ره) در دل فهميده‌ها!

۶- پيامبر خدا و اصحاب نشسته اند كه آيه وحي نازل مي‌شود "اگر از پيروي خدا و رسولش روي برگردانند،خداوند به‌جاي شما، قومي بياورد كه مانند شما نيستند. (بلكه بهتر از شمايند و در راه پيروي از خدا گا م برمي‌دارند)"

اصحاب از پيامبر مي‌پرسند كه اي رسول خدا اين قوم چه كساني هستند؟پیامبر دست روی شانه سلمان می گذلرد و می فرماید اینان از قوم سلمان هستند.

قوم سلمان شايد من و تو و همه فهميده‌هاي اين سرزمين باشيم كه چون اويس روح الله نديده قرار است رسالت مان را به پايان ببريم.