برمی گردم

یادته گفتی من عاشقتم بیا با هم باشیم؟! یادته به هر وسیله و بهانه ای بود منو صدا میکردی و میگفتی تو اگه یه ذره هم بخوای، یه قدم هم که به طرفم برداری من کلی میخوامت؛ده تا قدم برات بر میدارم.

یادته منم میگفتم دوست دارم،فرداش بهت خیانت میکردم.یه روز می اومدم به غلط کردن و ... خوردن.از پیشت که میرفتم دوباره...

یادته؟! من احمق رو بگو! تو که همه اینا رو خوب میدونی و به روم نمی آری.

بالاخره اونقدر ازت محبت و دوستی دیدم که فهمیدم تو بهترینی...

...چه ماه عسلی بود با هم بودیم.خیلی گیج زدم؟! میدونم.به جان تو که...حیفه قسم بخورم.به جان خودم خوب میدونم که این ماه عسل رو هم گند زدم.گند زدم.مثلا قرار بود تو ماه عسل فقط برای تو باشم.فقط و فقط.آخه قرار بود بعدش یه زندگی جدیدی رو با تو شروع کنم.

هی با بزرگواری گفتی قبلش هرچی بودی و با هر کی بودی بی خیال! بیا این یه ماه رو با من باش. بعدش...بعدش تا آخر میشیم عاشق و معشوق.

اون جمله آخر رو یادم نمیره گفتی.آخه آتیشم زد.گفتی اگه بازم جای دیگه رفتی...بیا من سر قرارمون هستم.کافیه یه زنگی، میس کالی،نامه ای،کوبه دری...

من خر رو بگو،عقل و دلم میگفت تو،فقط تو؛ اما میدونی که من تابع عقل و دل نبودم. هوسم منو ازت دور کرد.

...ماه عسلمون تموم شد.قرار بود روز بعدش"عید وصل" بگیریم...

"عید وصل" هم اومد و من دوباره نیستم.غایبم.دنبال همون هوسم.

ببخش.ببخش.ببخش...برمیگردم.میدونی که برمیگردم.آخه جز تو که کسی رو ندارم...

قرارمون یادت نره

سلام رفیق! توی رسم تو که ناراحتی و قهر نبود.بود؟! از همون روز اول آشنائیمون تا جائیکه یادم هست تا خسته می شدم،قهر می کردم تو می اومدی پیشم و کمکم می کردی. میدونم! خوب یادم هست! شاید گاهی فراموشکار بشم  ولی بی معرفت نیستم به خدا!

فکر نکنی تولدت رو تبریک نگفتم یادم رفته بود؛ بازم نه به خدا! دستم خالی بود برای هدیه گرفتن.هی امروز و فردا کردم دستم پر بشه ...نشد.می بینی که این هدیه هم ارزش تو رو نداره. درسته من یه سال بعد از تولدت به دنیا اومدم ولی تاریخ تولدت همیشه تو خاطرم هست 31 شهریور 1359.

رفیق!دیدی یادمه.آخه منم از روزی متولد شدم که با تو آشنا شدم .دوست شدم...

رفیق!رفیق! قبلا که می اومدم سر قرار یادته نادونی میکردم برات فاتحه میخوندم. یادته؟ الان که میام دیگه نادونی نمیکنم. دست میذارم رو نشون گمنامیت ، رو همون کلمه"شهید" و برای خودم فاتحه میخونم.

رفیق! قرارمون که یادت هست؟ هر وقت یادم افتادی برام فاتحه بخونی.

راستی تا یادم نرفته....تولدت مبارک.

رستگاری در صبح نوزدهم

 

این یادداشت رو این هفته برای چلچراغ نوشتم.برای غریب کوفه...

 

 

 

برشما از آنان می ترسم ...

۱- آمده و می گوید من تو را قبول ندارم. نه تو ، نه اهداف و آرمان و خواسته های تو را. می گوید نه تنها شما را قبول ندارم، بلکه این هم تیغ شمشیر، می بینی که از رو بسته ام . یعنی یا تو هم کوتاه بیا از آن چه می گویی؛ یا کوتاه می آورمت. می گوید با تو دشمنم، دشمن هم دشمنی می کند، علنی ، رودرو، می ایستد و می جنگد ، شمشیر در برابر شمشیر ... یا می زند یا می خورد، می گوید با تو دشمنم...

       2- آمده و می گوید تو تنها نیستی در برابر آن دشمن. من با توام؛ چون تو را و آرمان و هدفت را پذیرفته ام. رنگ خواسته من و تو یکی است. اگر شمشیر می کشم؛ در کنار تو و بر آن دشمن است. دستش را دراز می کند و می گوید این دست مردانگی است. مردانه با تو هستم. می گویدمن دوست تو هستم، رفیق و همراهت، یار خاطرات، قدم هایم، هم آهنگ قدم های توست، این هم دست رفاقت، می گوید با تو دوستم...

       3- خیمه زده بودند. آن قدر که چشم ها هم توان شمردن نداشت. همان دشمن را می گویم شمشیر کشیده بودند که آمده ایم برای براندازی حکومت تو. صدای هلهله و شادی شان بلند بود که آمده اند صدای علی (ع) را خاموش کنند. معاویه ایستاده در آستانه در خیمه فرماندهی لشکر. به ایستادگی لشکریانش ایمان دارد. او را باور کرده اند و مانده اند به هر دلیلی؛ زور ، پول ، قدرت یا... ایمان.

       4- خیمه زده بودند. می گفت : ما جنگ را شروع نمی کنیم ، شاید یک نفر از آن دشمن هدایت شود . کار هر روزش بود؛ گفتن از حق و عدالت و عفو بازگشت کنندگان. می گفت چراغ حقیقت با فوت شما خاموش نمی شود، نور می ماند و این شمایید که ... صبر کرده بود؛ سه ماه. حتی وقتی آب را به رویش بستند، شمشیر بالا نبرد، می گفت شاید هنوز به دل برخی نور نتابیده ، صبر کنید...

       5- آمده بودند، با سینه ستبر کرده و باد به گلو انداخته که ما دست دوستی به تو داده ایم. دست بیعت. شمشیرهامان را ببین آمده اند تا در کنارت بر آن دشمن ببارند. آمده بودند که روی دوستی ما حساب کن، ما نزدیک ترین به توایم. فرمان بده تا ریشه شان برکنیم. روبه روی علی تیغ کشیده اند نامردها!

       6- آمده بودند خیمه علی (ع) با شمشیر آخته. « بگو جنگ را تمام کنند مگر نمی ببینی آنها هم مسلمانند، قرآن سر نیز کرده اند. ما با کسانی که کتاب خدا در دست دارند نمی جنگیم.» گفت: شما که گفتید دوستید، همراهید. صدای علی (ع) بود« من معاویه و عمر و عاص را بهتر از شما می شناسم. آنها یاران دین و قرآن نیستند.»

 برق شمشیر شان را نشان دادند؛ یا جنگ را خاتمه بده یا...

       7- علی (ع) می داند دست مالک دست مردانگی است. « بگو مالک بازگردد» باز می گردد از یک قدمی خمیه معاویه که به قول خودش تنها یک گام مانده بود تا در آوردن چشم فتنه. باز می گردد به خاطر آن دست مردانگی که با امامش داده بود.

       8- دوست ، دشمن، دوست ، دشمن، چه راحت می شود این دو کلمه را جدا نوشت و چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست را پوشد، به خاطر منفعتش. آمده و می گوید: ما با تو دوستیم ، همراهیم، قدم هامان هم آهنگ قدم های توست. اصلاً آتش سوزمان از تو داغ تر است. درخیمه توایم ، نزدیک نزدیک تو. لباسمان را ببین، لباس دوستی با توست. چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست می پوشد...

       9- آب را که دیده ای ؛ به هر ظرفی که بریزی به همان شکل در می آید، ظرف برایش مهم نیست. منافق مثل آب است. لباس دوست دارد و نیت دشمنی. محیط هر چه باشد همان شکل می شود.

       10- نشسته بودند دور امام (ع)؛ از دوست تا دشمن دوست نما .گفت: از پیامبر خدا(ص) شنیدم که به من فرمود: « بر امت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرک هراسی ندارم، زیرا مؤمن را ایمانش بازداشته و مشرک را خداوند به جهت شرک او نابود می سازد. من بر شما از مرد منافقی می ترسم که دورنی دو چهره و زبانی عالمانه دارد. گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.»

       11- با سوز دل می گفت، همه آن چه که از دوست نمایان نزدیک دیده بود در خاطرش بود. می گفت : « چه بسا دوری که از هر نزدیکی نزدیک تر است و چه بسا نزدیکی که از هر دوری  دورتر» شاید امیر مؤمنان یاد اویس قرنی افتاده بود که نه او پیامبر (ص) را دید و نه پیامبر او را، اما پیامبر چقدر او را دوست داشت. یاد نزدیک ترین نزدیکان پیامبر افتاده بود، طلحه ، زبیر...

        12- خوابیده بود در بستر با فرق شکافته، زهر شمشیر پسر ملجم مرادی کار خودش را کرده بود. چهره اش آشنا بود. آن که کنار بستر نشسته بود و به سیمای مولای خود نظاره می کرد، دستان امام خود را گرفته بود و اشک می ریخت : « مولا جان ! بگو من یار و همراه خوبی برایت بودم یا نه؟» لبخند برلب ها ننشسته محو شد. مولا را می گویم که دیگر توان لبخند را هم نداشت .« تو خوب همراه و یاوری برای من بودی، کم هزینه و پرکار .» داشت خصوصیات دوستانش را می گفت. توانی نمانده بود دیگر ... شمشیر نفاق کار خودش را کرد.  

 

هر چه تو بخواهی

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت:" می اید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد." 
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند اما گنجشک چیزی نگفت. و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست." 
گنجشک گفت:" لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. آن طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟!" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.فرشتگان همه سر به زیر انداختند! 
خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی." 
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. 
و خدا گفت:" چه بسیار بلاها که من به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!" 
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

اِنْ اَبْطأَ عَنّي عَتَبْتُ بِجَهْلي عَلَيْكَ ،

وَ لَعَلَّ الَّذي اَبْطأَ عَنّي هُوَ خَيْرٌ لي لِعِلْمِكَ بِعاقِبَةِ الاُْمُورِ ،

فَلَمْ اَرَ مَوْلاً كَريماً اَصْبَرَ عَلى عَبْد لَئيم مِنْكَ عَلَيَّ يا رَبِّ ،

اِنَّكَ تَدْعُوني فَاُوَلّي عَنْكَ ،

وَ تَتَحَبَّبُ اِلَيَّ فَاَتَبَغَّضُ اِلَيْكَ ، وَ تَتَوَدَّدُ اِلَىَّ فَلا اَقْبَلُ مِنْكَ ،

كَاَنَّ لِيَ التَّطَوُّلَ عَلَيْكَ ،

فَلَمْ يَمْنَعْكَ ذلِكَ مِنَ الرَّحْمَةِ لي ، وَ الاِْحْسانِ اِلَىَّ ،

وَ التَّفَضُّلِ عَلَيَّ بِجُودِكَ وَ كَرَمِكَ ،

فَارْحَمْ عَبْدَكَ الْجاهِلَ وَ جُدْ عَلَيْهِ بِفَضْلِ اِحْسانِكَ اِنَّكَ جَوادٌ كَريمٌ

                                  (فرازی از دعای افتتاح)