
این یادداشت رو این هفته برای چلچراغ نوشتم.برای غریب کوفه...
برشما از آنان می ترسم ...
۱- آمده و می گوید من تو را قبول ندارم. نه تو ، نه اهداف و آرمان و خواسته های تو را. می گوید نه تنها شما را قبول ندارم، بلکه این هم تیغ شمشیر، می بینی که از رو بسته ام . یعنی یا تو هم کوتاه بیا از آن چه می گویی؛ یا کوتاه می آورمت. می گوید با تو دشمنم، دشمن هم دشمنی می کند، علنی ، رودرو، می ایستد و می جنگد ، شمشیر در برابر شمشیر ... یا می زند یا می خورد، می گوید با تو دشمنم...
2- آمده و می گوید تو تنها نیستی در برابر آن دشمن. من با توام؛ چون تو را و آرمان و هدفت را پذیرفته ام. رنگ خواسته من و تو یکی است. اگر شمشیر می کشم؛ در کنار تو و بر آن دشمن است. دستش را دراز می کند و می گوید این دست مردانگی است. مردانه با تو هستم. می گویدمن دوست تو هستم، رفیق و همراهت، یار خاطرات، قدم هایم، هم آهنگ قدم های توست، این هم دست رفاقت، می گوید با تو دوستم...
3- خیمه زده بودند. آن قدر که چشم ها هم توان شمردن نداشت. همان دشمن را می گویم شمشیر کشیده بودند که آمده ایم برای براندازی حکومت تو. صدای هلهله و شادی شان بلند بود که آمده اند صدای علی (ع) را خاموش کنند. معاویه ایستاده در آستانه در خیمه فرماندهی لشکر. به ایستادگی لشکریانش ایمان دارد. او را باور کرده اند و مانده اند به هر دلیلی؛ زور ، پول ، قدرت یا... ایمان.
4- خیمه زده بودند. می گفت : ما جنگ را شروع نمی کنیم ، شاید یک نفر از آن دشمن هدایت شود . کار هر روزش بود؛ گفتن از حق و عدالت و عفو بازگشت کنندگان. می گفت چراغ حقیقت با فوت شما خاموش نمی شود، نور می ماند و این شمایید که ... صبر کرده بود؛ سه ماه. حتی وقتی آب را به رویش بستند، شمشیر بالا نبرد، می گفت شاید هنوز به دل برخی نور نتابیده ، صبر کنید...
5- آمده بودند، با سینه ستبر کرده و باد به گلو انداخته که ما دست دوستی به تو داده ایم. دست بیعت. شمشیرهامان را ببین آمده اند تا در کنارت بر آن دشمن ببارند. آمده بودند که روی دوستی ما حساب کن، ما نزدیک ترین به توایم. فرمان بده تا ریشه شان برکنیم. روبه روی علی تیغ کشیده اند نامردها!
6- آمده بودند خیمه علی (ع) با شمشیر آخته. « بگو جنگ را تمام کنند مگر نمی ببینی آنها هم مسلمانند، قرآن سر نیز کرده اند. ما با کسانی که کتاب خدا در دست دارند نمی جنگیم.» گفت: شما که گفتید دوستید، همراهید. صدای علی (ع) بود« من معاویه و عمر و عاص را بهتر از شما می شناسم. آنها یاران دین و قرآن نیستند.»
برق شمشیر شان را نشان دادند؛ یا جنگ را خاتمه بده یا...
7- علی (ع) می داند دست مالک دست مردانگی است. « بگو مالک بازگردد» باز می گردد از یک قدمی خمیه معاویه که به قول خودش تنها یک گام مانده بود تا در آوردن چشم فتنه. باز می گردد به خاطر آن دست مردانگی که با امامش داده بود.
8- دوست ، دشمن، دوست ، دشمن، چه راحت می شود این دو کلمه را جدا نوشت و چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست را پوشد، به خاطر منفعتش. آمده و می گوید: ما با تو دوستیم ، همراهیم، قدم هامان هم آهنگ قدم های توست. اصلاً آتش سوزمان از تو داغ تر است. درخیمه توایم ، نزدیک نزدیک تو. لباسمان را ببین، لباس دوستی با توست. چه سخت می شود وقتی دشمن لباس دوست می پوشد...
9- آب را که دیده ای ؛ به هر ظرفی که بریزی به همان شکل در می آید، ظرف برایش مهم نیست. منافق مثل آب است. لباس دوست دارد و نیت دشمنی. محیط هر چه باشد همان شکل می شود.
10- نشسته بودند دور امام (ع)؛ از دوست تا دشمن دوست نما .گفت: از پیامبر خدا(ص) شنیدم که به من فرمود: « بر امت اسلام، نه از مؤمن و نه از مشرک هراسی ندارم، زیرا مؤمن را ایمانش بازداشته و مشرک را خداوند به جهت شرک او نابود می سازد. من بر شما از مرد منافقی می ترسم که دورنی دو چهره و زبانی عالمانه دارد. گفتارش دلپسند و رفتارش زشت و ناپسند است.»
11- با سوز دل می گفت، همه آن چه که از دوست نمایان نزدیک دیده بود در خاطرش بود. می گفت : « چه بسا دوری که از هر نزدیکی نزدیک تر است و چه بسا نزدیکی که از هر دوری دورتر» شاید امیر مؤمنان یاد اویس قرنی افتاده بود که نه او پیامبر (ص) را دید و نه پیامبر او را، اما پیامبر چقدر او را دوست داشت. یاد نزدیک ترین نزدیکان پیامبر افتاده بود، طلحه ، زبیر...
12- خوابیده بود در بستر با فرق شکافته، زهر شمشیر پسر ملجم مرادی کار خودش را کرده بود. چهره اش آشنا بود. آن که کنار بستر نشسته بود و به سیمای مولای خود نظاره می کرد، دستان امام خود را گرفته بود و اشک می ریخت : « مولا جان ! بگو من یار و همراه خوبی برایت بودم یا نه؟» لبخند برلب ها ننشسته محو شد. مولا را می گویم که دیگر توان لبخند را هم نداشت .« تو خوب همراه و یاوری برای من بودی، کم هزینه و پرکار .» داشت خصوصیات دوستانش را می گفت. توانی نمانده بود دیگر ... شمشیر نفاق کار خودش را کرد.