از همون موقع می ترسیدم؛می ترسیدم روزی برسه که منم اهل حساب و کتاب بشم.۶-۷ سال قبل رو میگم که حدودا ۱۹ ساله بودم و اول دانشجویی.

فکر میکردم اونقدر انرژی و امید دارم که میتونم همه چیز رو اونطور که میخوام درست کنم.خسته ...نمی

شدم.ناامید... نمی شدم. و خیلی چیزای دیگه.اما از یه چیزی میترسیدم؛اینکه سنم بره بالاتر و خسته بشم و زندگی محافظه کارم کنه.

الان اون خستگی و حس ترس خیلی سراغم میاد.شاید به همین خاطره که تو چند ماه گذشته ۶-۷ بار محل کارم رو عوض کردم و یک دفعه هر کدوم رو رها کردم...

شاید دارم با خودم لج بازی میکنم.شاید میخوام ثابت کنم هنوز قدرت ریسک کردنم زیاده.شاید...

این لج بازیها و بی ثباتی و خستگی و ترس رفتن جوونی داره آزارم میده...

خدااااا جوونیم داره میگذره...